تکرار زمان

نگاهي سرد …
اشک هاي روان …
دست هاي لرزان …

افکار بهم ريخته …
وحشت غريب …
تکرار زمان …

تا به امروز شنيده بودم تلخ است حقيقت , البته در مواقعي نيز چشيدم و تا به حال اينقدر تلخ نبود .
شايد هم بوده , يا حتي بيشتر , که رفته است از ياد .
ميگفتند حقيقت هرچقدر بزرگتر باشد تلخ تر است و هرچه تلخ باشد , فراموش کردنش ساده تر مي شود .
اينک نميدانم نهايت اين تخلي کنون است يا اینکه پیشتر بوده است در مخاطراتم .

اگر بوده چه فرق ميکند , کنون درديست کهنه که انگار دشنه کوبيدند بهش .
و درد قدیمی گذشته از جلوي چشم کنار نمي رود .

مي گويم اين نيز بگذرد , لبخندي سرد مي زنم , شانه اي بالا مي اندازم و مشغول مي شوم .
اما لحظه اي مي گذرد و باز ميگرد پتک بر سرم .
باز ميگويم اين نيز مي گذرد , اما اينک جواب ميدم که چه شود !!؟
حال تا به کي قرار است که بيفتد و بگذرد .
يک بار گذشت , دوبار گذشت , 5 بار گذشت و شايد تا قيامت بيفتد و بگذرد .

اگر بگويم که ديگر نمي افتد که فکري است کودکانه . هم من , هم زمان ميدانيم که خواهد افتاد اما خوب آخرش که چه . . .
يعني اين را نيز مانند تمام مشکلات , سرنوشت گردن خواهد گرفت ؟
نمي دانم …. اما فقط مي دانم که ماهي من خيلي وقت است در آب مرده و ديگر گرفتن و نگرفتنش از آب , تفاوتي ندارد .

۱ دیدگاه »

  1. باران گفت:

    بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر…


{ خوراک RSS دیدگاه‌های این نوشته} · { شناسه‌ی دنبالک }

نوشتن دیدگاه