ستایش باد پروردگاری را که می آفریند زندگی ای نو , از پس برگ های خفته زرد رنگِ سنگ فرش خیابان های سکوت .
ستایش باد آفریننده خلاقی را که تکرار می کند یک اتفاق تا بی نهایت .
و پیروز باد انسان هایی را درس می گیرند از تکرار ها .
حرکت زمان امری است از روی اجبار و نخواهد ایستاد تا پس بگیری زندگی ات را .
و می گذرد تا یاد بگیری آنچه که رفت , رفته و تو اگر باز هم به عقب برگردی و شمارش کنی رفته ها را , هیچگاه تمام نخواهند شد. و اضافه میشود بر رفته ها لحظه به لحظه .
اما زمان می ایستد , گویی ایستگاهی برای تازه شدنِ جان دارد .
بهترین فرصت است , شاید بهتر است تو نیز به ایستی درکنار ایستگاه و بشماری تمام آن رفته ها و تمام کنی آن شمارش را , تا باز گردی بر زمان و ببینی آینده را .
انگار زمان می ایستد تا به تو فرصت دهد نتیجه گیری کنی راهی که پیموده ای از ایستگاه قبل تا کنون . تا به تو مجال دهد همه چیز را تا پیش از شروع دگر , تمام کنی .
آری زمان در روزگاران زیادی می ایستد تا به تو ثابت کند آنچنان هم که تو خود بر خود بی رحم هستی , او با تو مهربان است .
تا به تو بفهماند که جای تازیانه خوردن در پشت تو از سر سرعت زمان نیست , بلکه آن به خاطر پشت کردنت به آینده و نگاه کردنت به گذشته است .
حال که زمان به ایستگاه خود میرسد , فرصت را از دست نده و بنگر به آینده در زندگی . . .