میبینیم و میشنویم . . .
می خوانیم و پند نمی گیریم . . .
و چه غریب است آدمی . . .
بارها و بارها درس عبرت می گیریم از آنها , آنهایی که یه عمر پایبندمان بودند و حال که به مرحله نیاز رسیدیم , کاخ نشینی پیشه کردند . . .
بار ها و بارها , سنگ بودیم , ایستادیم و سپر کردیم سینه هایمان را , برای آنهایی که حال به سپر محتاج شدیم , دور شدند از کارزار. . .
وای خدای عالم , این چه رسمی است آدمی , که تغییر می کند و انگار حافظه اش را نیز از نو می شوید . . .
این چه تقدیری است که ادم این گونه محتاج است و به وقتش تنها می گذارد . . .
این چه انسانیتی است که تنها از سر نیاز می شناسند و بعد گذشتن خر از پل , نه پلی مشناسند و نه خری . . .
کاش انسان نبودم , لا اقل کوه قصه ها همرایم نبود …
لااقل انگ بی احساس بودن را از بی اطلاعان , به جان نمی خریدم . . .
کسی به خاطر تنهای ام , از برای بی مرامی آدمیان , بهم اتهام خودخواهی نمی زد . . .
وای خدای من . . . مگر جز این بوده که من همیشه پر زدم برای پر زدن دیگران . . . !!؟
مگر جز این بوده که همیشه تنهایی کشیدم برای پناه دیگران . . . !!؟
مگر جز این بوده که حرفی نزدم , جز از سر علاقه ام به آدمیان . . . !!؟
حال چه میشود که همان ها شمشیر از رو می بندند و می خوانند مرا به بدنامی , به دشمنی , به حقارت . . .!!؟
مگر حق من این است !؟
به واقع سهم من از زندگی همین است !؟ له له زدن برای بشریت و محکوم شدن از آنها !؟
آری !؟