در انتهای آسمانی تهی از تکه ای ابر و در فراوانی ستاره , بر غوغای بی ریای پرندگان خاموش , در نگرانی و دلهره تمام ناشدنی عده ای و سوکت مرگبار انتظار …
در سالن های خلوت و پستوی های تو در تو , شیون گریه نوزادی همه چیز را تمام کرد و سوکت را کشت , انتظار را راهی کرد و تعجب و اشک شوق را به چشمان جماعتی منتظر هدیه داد .
اما که می فهمید از دل نوزاد , مطمئنا اشک هایش برای ورود به دنیایی بود که سر انجامی مبهم داشت .
او میگریست برای جکمی نا عادلانه که می بایست به آن تن دهد .
اشک های جاری از گونه هایش برای نگرانی از آینده ای بود که هم قبیله ای هایش اورا تنها آدمی … اگر آدمی … می دانستند .
اگر زبان داشت , فریاد می زد بر جهانی که دیگر در آن او یک نماد نبود و مظهر عشق برای او واژه ای کهنه و قدیمی بود . او تنها وسیله ای بود برای زور شنیدن , ظلم دیدن و سوکت کردن . دیگر او صدایی نداشت و کلامی نداشت . او حتی قادر نبود به ابراز عقیده , او تنها بود .
شاید او میگریست از کنایه های قومی امل , که دیگر نه تنها اورا تندیس احساسات و شرافت نمی دانستند , بلکه تنها سپری میشد بر بی شرافتی خودشان .
چه تلخ است برای او , زندگی در دنیایی که تبعیض هایش سر به آسمان می گذارند و انگار او بدان گونه ای دیگر متولد شده یا می زیستد .
نوزاد , در دستان و آغوش پر مهر کسی جلو و جلوتر می آمد , انگار چاره ای نداشت … جماعت لحظه به لحظه خوشحال تر و خوشحال تر می شدند … بی آنکه بدانند از دل خونش , او را به دستان پرمهر دیگری سپردند که هیجان زده فریاد می زد … او یک دختر است !؟
و دست اولی می گفت : آری … او یک دختر است . . .
شهرام گفت:
on ژانویه 22, 2009 at 2:34 ب.ظ
سلام.
واقعا با نوشته هاي قبلي خيلي فرق مي كرد.
ولي خوندش يكم سخت بود. احساس كردم كه در گذاشتن “،” و “؛” يكم صرفه جويي كردي. اين فكر مي كنم تنها نوشته ي تو بود كه مجبور شدم بعضي از جمله هاي اون رو يكي دوبار بخونم تا متوجه شم.
اگر از اين ها بگذريم، مطلبي كه به اون اشاره كردي، حقيقتي است انكار ناشدني.