شروع مجدد

با کلامی سرد ز سر کوچه های قدیمی خاطرات …. دیوار های خرابه ای که سانت به سانتش مرا , تو را و همه را فریاد می زد …

با نگاهی ساده و صادق , غربتی را فریاد می زنم که تو را در آن گم کردم .

ستایش باد کسی را که می سازد و می برد به اوج , و می شکند و می کوبد به زمین … که هم آن اولی را شکریست ؛ هم دومی .

و اینک روزگار تکرار می شود , اگر چه تلخ زندگی کردم و سر سپردم به روزگار , اما خواستم احساسی داشته باشم شیرین , که پس از من , حال چه فردا چه دوران دراز , اثری ماند به جا که از به یاد انسانی آیم ز نیکی نه به لعنت و نفرین .

اینک ز نخست آنچه را که بعدا خواهم نوشت , لینکش را قرار می دهم .

سپاس از لطف شما و شرمسار از آنکه نا توان در جبران آنم .

بهروز کاشانی
نوشته های جدید : www.vikiit.com

تکرار زمان

نگاهي سرد …
اشک هاي روان …
دست هاي لرزان …

افکار بهم ريخته …
وحشت غريب …
تکرار زمان …

تا به امروز شنيده بودم تلخ است حقيقت , البته در مواقعي نيز چشيدم و تا به حال اينقدر تلخ نبود .
شايد هم بوده , يا حتي بيشتر , که رفته است از ياد .
ميگفتند حقيقت هرچقدر بزرگتر باشد تلخ تر است و هرچه تلخ باشد , فراموش کردنش ساده تر مي شود .
اينک نميدانم نهايت اين تخلي کنون است يا اینکه پیشتر بوده است در مخاطراتم .

اگر بوده چه فرق ميکند , کنون درديست کهنه که انگار دشنه کوبيدند بهش .
و درد قدیمی گذشته از جلوي چشم کنار نمي رود .

مي گويم اين نيز بگذرد , لبخندي سرد مي زنم , شانه اي بالا مي اندازم و مشغول مي شوم .
اما لحظه اي مي گذرد و باز ميگرد پتک بر سرم .
باز ميگويم اين نيز مي گذرد , اما اينک جواب ميدم که چه شود !!؟
حال تا به کي قرار است که بيفتد و بگذرد .
يک بار گذشت , دوبار گذشت , 5 بار گذشت و شايد تا قيامت بيفتد و بگذرد .

اگر بگويم که ديگر نمي افتد که فکري است کودکانه . هم من , هم زمان ميدانيم که خواهد افتاد اما خوب آخرش که چه . . .
يعني اين را نيز مانند تمام مشکلات , سرنوشت گردن خواهد گرفت ؟
نمي دانم …. اما فقط مي دانم که ماهي من خيلي وقت است در آب مرده و ديگر گرفتن و نگرفتنش از آب , تفاوتي ندارد .

سادگی

ما عادت کردیم به فاصله طولانی دلتنگی و دیدار ها . . .

ما عادت کردیم به دیدن ها , که فقط دیداری است از سر اجبار …

ما دل سپردیم به دنیا و تمام کردیم رویاهایمان را …

که فراموش کردیم کف اینبار خود ما هستیم که جا مانده ایم در روزگار …

دیر زمانی است … که سر افتاده به خجالت ما بالا نمی آید .

از آن چه که کردیم …

از آن چه که می کنیم …

جاره ای نیست … دنیای ما این است و ما هم مجبور به دنبال آن .

خوش به حال آنان … که ساده گی را به تزویر دنیا نفروختند .

خوش به حال آنان که صداقت را به قدرت و توجه نفروختند .

خوش به حال دخترک روستایی که سرش را به غرور بالا می گیرد .

خوش به حال او که صداقتش , شرافتش , محبتش به تمام دنیا می ارزد …

دوباره , همه چیز دوباره

ستایش باد پروردگاری را که می آفریند زندگی ای نو , از پس برگ های خفته زرد رنگِ سنگ فرش خیابان های سکوت .
ستایش باد آفریننده خلاقی را که تکرار می کند یک اتفاق تا بی نهایت .
و پیروز باد انسان هایی را درس می گیرند از تکرار ها .

حرکت زمان امری است از روی اجبار و نخواهد ایستاد تا پس بگیری زندگی ات را .
و می گذرد تا یاد بگیری آنچه که رفت , رفته و تو اگر باز هم به عقب برگردی و شمارش کنی رفته ها را , هیچگاه تمام نخواهند شد. و اضافه میشود بر رفته ها لحظه به لحظه .

اما زمان می ایستد , گویی ایستگاهی برای تازه شدنِ جان دارد .
بهترین فرصت است , شاید بهتر است تو نیز به ایستی درکنار ایستگاه و بشماری تمام آن رفته ها و تمام کنی آن شمارش را , تا باز گردی بر زمان و ببینی آینده را .
انگار زمان می ایستد تا به تو فرصت دهد نتیجه گیری کنی راهی که پیموده ای از ایستگاه قبل تا کنون . تا به تو مجال دهد همه چیز را تا پیش از شروع دگر , تمام کنی .

آری زمان در روزگاران زیادی می ایستد تا به تو ثابت کند آنچنان هم که تو خود بر خود بی رحم هستی , او با تو مهربان است .
تا به تو بفهماند که جای تازیانه خوردن در پشت تو از سر سرعت زمان نیست , بلکه آن به خاطر پشت کردنت به آینده و نگاه کردنت به گذشته است .

حال که زمان به ایستگاه خود میرسد , فرصت را از دست نده و بنگر به آینده در زندگی . . .

رسم عادت زندگی

آموختم که دنیا هر آنچه که داشت از برای من , در حد نیاز بود.
دیدم که تمام داشته ام , به حد توانم بود .
فهمیدم از تمام خواسته هایم , تنها به قد طاقتم , نصیب م شد .
گفتم به کسانی که طاقتی نداشتند و بیش از نیاز داشتند , که این داشته فراوان شما , صدها بار زیان بارتر است نداشته های من است .
خواستم که بدانم , اینک هر چه که هست ز رسم عادت زندگی است که دارا باشی یا تهی , میگذرد و میگذرد و میگذرد . . .

آدمی

میبینیم و میشنویم . . .

می خوانیم و پند نمی گیریم . . .

و چه غریب است آدمی . . .

بارها و بارها درس عبرت می گیریم از آنها , آنهایی که یه عمر پایبندمان بودند و حال که به مرحله نیاز رسیدیم , کاخ نشینی پیشه کردند . . .

بار ها و بارها , سنگ بودیم , ایستادیم و سپر کردیم سینه هایمان را , برای آنهایی که حال به سپر محتاج شدیم , دور شدند از کارزار. . .

وای خدای عالم , این چه رسمی است آدمی , که تغییر می کند و انگار حافظه اش را نیز از نو می شوید . . .

این چه تقدیری است که ادم این گونه محتاج است و به وقتش تنها می گذارد . . .

این چه انسانیتی است که تنها از سر نیاز می شناسند و بعد گذشتن خر از پل , نه پلی مشناسند و نه خری . . .

کاش انسان نبودم , لا اقل کوه قصه ها همرایم نبود …

لااقل انگ بی احساس بودن را از بی اطلاعان , به جان نمی خریدم . . .

کسی به خاطر تنهای ام , از برای بی مرامی آدمیان , بهم اتهام خودخواهی نمی زد . . .

وای خدای من . . . مگر جز این بوده که من همیشه پر زدم برای پر زدن دیگران . . . !!؟

مگر جز این بوده که همیشه تنهایی کشیدم برای پناه دیگران . . . !!؟

مگر جز این بوده که حرفی نزدم , جز از سر علاقه ام به آدمیان . . . !!؟

حال چه میشود که همان ها شمشیر از رو می بندند و می خوانند مرا به بدنامی , به دشمنی , به حقارت . . .!!؟

مگر حق من این است !؟

به واقع سهم من از زندگی همین است !؟ له له زدن برای بشریت و محکوم شدن از آنها !؟

آری !؟

باز می گردم …

باز می گردم , تا از برای نو شدن , دگر باری نگاهی کنم از سر تقدیر .
باز می گردم , تا دوباره شروع کنم بی آنکه خاطراتم از آینده آزدم سازد .
باز می گردم , تا ببینم ندیده ها را و باور کنم نشنیده ها را .
باز می گردم , تا نگاهی با نگاهی متفاوت , تازه کنم خودم را در طبیعت .
باز می گردم , تا شاید بتوان اینبار از مهر فرصت های جدید , هدر دادن زمان های گذشته را فراموش کنم .
باز می گردم , تا شاید در پس روزهای جدید , پیدا کنم آنچرا که تو فراموش کرده ای …

او یک دختر است …

در انتهای آسمانی تهی از تکه ای ابر و در فراوانی ستاره , بر غوغای بی ریای پرندگان خاموش , در نگرانی و دلهره تمام ناشدنی عده ای و سوکت مرگبار انتظار …
در سالن های خلوت و پستوی های تو در تو , شیون گریه نوزادی همه چیز را تمام کرد و سوکت را کشت , انتظار را راهی کرد و تعجب و اشک شوق را به چشمان جماعتی منتظر هدیه داد .

اما که می فهمید از دل نوزاد , مطمئنا اشک هایش برای ورود به دنیایی بود که سر انجامی مبهم داشت .
او میگریست برای جکمی نا عادلانه که می بایست به آن تن دهد .
اشک های جاری از گونه هایش برای نگرانی از آینده ای بود که هم قبیله ای هایش اورا تنها آدمی … اگر آدمی … می دانستند .
اگر زبان داشت , فریاد می زد بر جهانی که دیگر در آن او یک نماد نبود و مظهر عشق برای او واژه ای کهنه و قدیمی بود . او تنها وسیله ای بود برای زور شنیدن , ظلم دیدن و سوکت کردن . دیگر او صدایی نداشت و کلامی نداشت . او حتی قادر نبود به ابراز عقیده , او تنها بود .
شاید او میگریست از کنایه های قومی امل , که دیگر نه تنها اورا تندیس احساسات و شرافت نمی دانستند , بلکه تنها سپری میشد بر بی شرافتی خودشان .
چه تلخ است برای او , زندگی در دنیایی که تبعیض هایش سر به آسمان می گذارند و انگار او بدان گونه ای دیگر متولد شده یا می زیستد .

نوزاد , در دستان و آغوش پر مهر کسی جلو و جلوتر می آمد , انگار چاره ای نداشت … جماعت لحظه به لحظه خوشحال تر و خوشحال تر می شدند … بی آنکه بدانند از دل خونش , او را به دستان پرمهر دیگری سپردند که هیجان زده فریاد می زد … او یک دختر است !؟
و دست اولی می گفت : آری … او یک دختر است . . .

تمدن های اجتماعی مدرن 2

مدت هاست که سوالاتی از قبیل … آیا فرهنگ هم مدرنیته می شود !؟
آیا اجتماع ها هم سیستماتیک رفتار می کنند !؟
ذهن من را مشغول به خود کرده .

اگر این تئوری را قبول کنیم که نظم حرکتی یک تمدن بوسیله دو اصل فرهنگ و اجتماع آن می باشد , پس می توان در این مکان سیاست را یک کنترل کننده قوی در جهت هماهنگ سازی این اصول در نظر گرفت .

در واقع سیاست همواره تاثیر گذارترین نیرو بر فرهنگ و اجتماع است . یکی از اهرم های حرکتی تمدن , که به وسیله سیاست کنترل می شود اقتصاد است . اقتصاد مستقیما به فرهنگ مرتبط و تاثیر آن بر اجتماع است .

پس می توان به نوعی مثلت فرهنگ , اجتماع , اقتصاد را با هسته مرکزی سیاست تجسم کرد …
حال , می توان نتیجه گرفت که تمدن های مدرنیته , سیاست های مدرن و دارای ساختار درست دارند .
چون با سیاست درست , فرهنگ ها پیشرفت کرده و تکامل پیدا می کنند و به سبب آن اجتماع پله به پله دارای درک بالاتری شده و ابزار رونق آن یعنی اقتصاد هم به راحتی حرکت یک تمدن را رو به جلو و آینده تضمین می کند .

پس , با این حساب بدیهی که تکه های گمشده پازل افرادی که از کشور های جهان سوم به تمدن های مدرنیته سفر می کنند , به راحتی پیدا می شوند ….
اما سوال دیگر اینجاست که چه چیز می تواند به عنوان قطعات پازلِ جا گذاشته یک مسافر از جهان سوم به تمدن های مدرنیته باشد !؟

تمدن اجتماعی مدرن

از نگاه خیلی از آدم ها , جوامعی که در ان رشد کردن دچار نوعی کمبودی است که در جوامع دیگر جبران می پذیرد .
خیلی از افکار های این چنینی که موسم به جهان سومی ها هستند , منوط به عدم ارضای نیاز های اجتماعی افراد آن است .

جامعه های مدرن , جامعه هایی هستند که به صورت سیستماتیک طراحی و ساخت یافته هستند و در آنها احساس کمبوذ اجتماعی به چشم نمی خورد .
خیلی تلخ است وقتی جماعتی برای پیدا کردن قطعه های گمشده پازل وجودیشان سر به سفر بر می دارند و راهی جوامع دیگری می شوند و آنگا فراموش می کنند که قطعه های پازل پیدا شده قبلی را همراه ببرند .

درست است مدت ها از ذوق پیدا کردن پازل های جدید مشغول و خوشحال هستند اما کمی بعد تر به یاد خواهند آورد که قطعات خوبی را از دست داده اند .

البته حرف های من بدین معنی نیست که می بایست دل به داشته ها خوش کنیم و روزها را به سر کنیم بلکه من به جستجوی با دقت تاکید دارم .
زمانی عزم سفر و کنکاش کنید که مطمئن باشید قطعات پیدا کرده را همراه خود می برید .
البته این هم حقیقتی است که همه این تکه ها را نمی توان با خود بود و بعضی ها به محیط متصل هستند , خوب لااقل بهتر است تکه پازل های مهم رو تا جایی که امکان دارد در کوله خود بگذاریم …

« مطلب‌های قدیمی‌تر